تبليغاتX
حــــال من بی تـــــــــو...

حــــال من بی تـــــــــو...

 

دلتنگم!

دلتنگ آن "میم"

که می آید آخر اسمم

 و من را میکند مال تو...!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 با اینکه زنم

امـا

نـمـی تـرسـم اگـر نـگـاهـت کـنـم و بـگـویـم دوسـ تـ ت دارم

نـمـی تـرسـم اگـر بـار اول مـ ن بـبـ وسـ مـ ت

مـی دانـم هـمـه ی زنـ هـا انـدکـی مـردانـگـی دارنـد

ولـی

وای بـر تـو کـه بـا انـدک زنـانـگـیـت نـاز کـنـی

مـردانـه مـی روم...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

سرد بودنم به گرم بودنت با دیگران در...!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

ڪــــــــــــــآش مـــیــشـد

خـــــودمـــو یـــﮧ جـــــآیی جـــــآ بـــذارم...

و

بـــرگـــردم بــبــیـنــم...


دیــگـﮧ نـیــســتــم...!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

ترک میکنم و تنهایت میگذارم....


تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای....


صادقانه دروغ گفتن


خالصانه خیانت کردن


و عاشقانه بی وفایی کردن....


و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!!


و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم... لایق عشقی....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

هے كافــــہچے !دَســتور بــِدهِــ ـ ـ

 سـيگار بَرايَـمــ ـ بيـاورند

مـَشروبـ هـَمــ ـ ـ ......

مَـرد هاے هــرزهـ هـَمِـ ـ ـ

 دور مـيزمـ جَـمع کُنــ ـ ِـ

شـايد غيرَتے شُد و بَرگَشتـ ــ َُِـ

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم...؟

من چیزهای با ارزشی دارم ....!

حنجره ای برای بغض ...

چشمانی برای گریه...

لبهایی برای سکوت...

ریه هایی برای سیگار...

دستهایی برای خالی ماندن...

پاهایی برای نرفتن....

شبهای بی ستاره....

پنجره ای به سوی کوچه بن بست...

و وجودی بی او.....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

نمیدانم گنجشک ها که شبیه هم هستند ، چه طور همدیگر و میشناسن.


و نمیدانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر مرا نمیشناسی .

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

دلـــــــــــم کمــی...

دروغ چــــرا

خــیلـــــــی زیــــــــــاد

تــو را میــــــــخواهــــد...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

من یک دختر ایرانیم...

بدان...

"حوای" کسی نمیشوم که به "هوای" دیگری برود.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را برایم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظه هایم زیاد باشد ...

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

شایَد سالها بعد ..


دَر گذر ِ جادِه ها ..

 
بی تـفــاوت از کنار ِ هم بگذریم ..


و بِگویـیـم ..

 
ایـن "غریبه"! چقدر شـبیـه ِ خاطراتم بود ..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 

دلم برای تمام حرف هایی که نمیزنی

 تنـــــگـ ـ ـ ـ اســــــتـــ....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

سرخ میشوی، وقتی میشنوی: دوستت دارم

زرد میشوم، وقتی میشنوم:دوستش داری

چهارشنبه سوری راه انداختیم

سرخی تو از من، زردی من از تو

همیشه من میسوزم و همیشه تو میپری . . .

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

نه صدایش را نازک می کرد...


و نه دستانش را "آردی"...


از کجا باید به" گرگ" بودنش شک می کردم!!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

من رای میدهم

به کسی که قول دهد

تمام خیابانهای این شهر را

از خاطره هایم با او

پاک کند.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

سیگارش را میگزارد زیر لبش و می گوید :

 آتیش داری ؟. .

 جواب میدهم : توی جیبم که نه. . ولی در دلم دارم . .. .

 به کارت می آید؟ ...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

سهمیه هوای من هم برای تو...

 

 برای نفس نفس زدن در آغوش او لازمت می شود !!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

راننـــده اسکنــاس مچـــالــه را ازمــ گــرفت و پـرسیــد:

 یـک نفـــری؟؟

 بـی حـوصلــه گفتــم: خیلـــی وقتـــه

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

دیگر نمی گویم  " گشتم نبود نگرد نیست "

 

بگذار صادقانه بگویم ...

 

گشتم ... اتفاقا بود ...!

 

فقط مال من نبود !!!

 

بگذار او بگردد ... لابد مال اوست !!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

غریــــبه بود   آشـــــــنا شد

 

 عـــــادت شد  عــــــــشق شد

 

 هســـــــتی شد روزگـــــــار شد ...

 

خســـــــــته شد  بی وفـــــــــا شد

 

 دور شـــــــــــد  بیــــــــگانه شد

 

حــــــــــسرت شد ... فراموش نـــــــــــشد....!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 

بـيا آخرين شـاهكـارَت را بـبين

 

مـُجسمـه اي با چـِشمانـــے بـاز

 

خـيره به دور دسـت شـايد شَرق شـايد غَرب

 

مبهـوت يك شـِكست ، مغلوب يك اتِفاق

 

مصلوب يك عــِشق ، مفعول يك تاوان

 

خـُرده هايـَش را باد دارد ميبـَرد

 

و او فقـط خاطراتـَش را مُحكم بَغل گـِرفته

 

بيـا آخرين شاهكارت را ببين مـُجسمه اي ساخـته اي به نـام " مـَن"‌ !

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟



خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است . ..

 

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...

 

خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است!

 

گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است...

 

در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است .. .. 

         

 راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است . .. .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

در آغوش خودم هستم ...

 

من خودم را در آغوش گرفته ام !

 

نه چندان با لطافت ...

 

نه چندان با محبت ...

 

اما وفادار ...

 

وفادار ...!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

یکــــ پیـــاده رو تقریــبا خلـــوتــــ ...
.
.
.
یک مرد ، یـــک زن ... یـــک زوج ... خـوشــبختیشــان پای خودشان
!

یک مرد ، یک مرد ... یک شراکت ... ســود و ضررشــان پای خودشان
!

یک زن ، یک زن ... یک رفاقــت ... معرفــت و اعتمادشــان پای خودشان
!

یک پسر ، یک دختر ... یک رابــطه ... پاکــی و نـاپـاکـیَـش پای خودشــان
!

.
.
.
انـتـهـــای پیــاده رو
...

یک من ، یک تـنهایــی ! ... یک رنــج ... آخر و عاقـبتـــش پای تو !

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 

 گاهی دست خودم را میگیرم .. .میبرم هوا خوری

 

یاد تو هم که همه جا با من است. .

 

تنهایی هم که پا به پایم می دود. ..

 

میبینی ؟

 

وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

دلشکسته ای کنار پنجره سیگار میکشید ...

خسته بود ...

آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پک ،

سیگارش را به پایین پرت کند ...

نه خودش را...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 

شب بود ،

 شمع بود ،

من بودم و غم …

شب رفت ،

 شمع سوخت ،

 من موندم و غم …

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 

 

                    برای من از دور

                                                دست تکان نده

                   من تو را همین نزدیکی ها

                                                گم کرده ام......

 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |


 

 

 

                  یک روزایی دلم خوش نیست


                                    همون روزایی که میخندم...



 

+ نوشته شده در ساعت توسط zar zar tala❀ |